گیلاس آبی
غروب پایان خورشید نیست
به تعداد قطره های بارانی که....... بر صورتت میریزد..... و من نیز دوستت دارم..... بدون توجه به چتری که...... روی سرت گرفته ای..... ********************* به حساب خیالبافی ام نگذار..... اما ستاره ای دارم.... در تیره ترین شبها.... فقط میخواستم بدانی.... که میتوان دل خوش کرد.... به چراغ های کوچک یک هواپیما...... وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن....مثل تنها مردن دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبروش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که اون هم دوستش داره ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر رو تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش اومده بودن غیر از پسر. چشمهاش همیشه به دری بود که همه ازش وارد می شدند غیر از کسی که منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشه ولی جواب تمام پرسشهاش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودن اونا اعتراف داشت. تحمل دختر تموم شده بود به پسر گفت که دیگه نمی خواد اون رو ببینه ، بهش گفت که از زندگی اش خارج شه. به نظر دختر پسر خاله اش که هر روزبا دسته گلهای زیبا به عیادتش میومد بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهاش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگه رفته بود و پسر رو برای همیشه ترک کرده بود . اون قدر با هم شاد بودیم که همه ی غم های دنیا رو فراموش کرده بودم دیگه به این نتیجه رسیده بودم که این همون کسیه که منتظرش بودم آره خودشه ، حالا شده عزیزترین کسی که دارم هیچ وقت از دست نمی دمش... همیشه کنارش می مونم...ا اما...ا بعد از یه مدت کم کم اخلاقش عوض شد ، دیگه اون آدم شاد همیشگی نبود ، دیگه نمی گفت ، نمی خندید دیگه از اون حرفای قشنگ خبری نبود... یه لحظه این فکر به ذهنم رسید که دیگه دوستم نداره یه روز که رفتم ببینمش تنها یه گوشه نشسته بود نشستم پیشش ازش پرسیدم چته؟ با یه خنده ی تلخ جواب داد: هیچی صداش می لرزید انگار یه بغض داشت خفش می کرد دوباره پرسیدم: چته؟ زیر لب گفت: می گم اما حالا نه!ا ازش پرسیدم دیگه دوستم نداری؟ نکنه من اذیتت کردم؟ خواهش می کنم بگو دارم می میرم چرا اخلاقت عوض شده؟ تو دیگه اون آدم سابق نیستی ، تو رو خدا انقدر عذابم نده بگو بگو چی شده بلند گفت: می گم اما حالا نه!ا اون نمی خواست بگه چه غمی داره منم روز به روز ازش دورتر می شدم ، ولی همچنان غم رو تو چشماش میدیدم آخر یه روز رسید که خبر آوردن خودکشی کرده یاد اون جمله افتادم (( می گم اما حالا نه... ))ا حالا فهمیدم کی می خواست بگه دوست دارم که..... يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشه ... ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو ببيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟ من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه ها... دلِ روح نازکه... نشکنش خب؟...گریه نکن دیگه... من تو بغلتم همینجا... گریه نکن... آنکه پروازم دهد تا آسمانها نیستی تو معمایی و من در کشف رازت ناتوان حیف، هرگز فکر حل این معما نیستی گفتی از تنهایی خود بارها با من، ولی بی خبر بودم که مثل من تو تنها نیستی من تو را در عاشقی مانند خود می خواستم تو ولی مانند من عاشق سراپا نیستی تا مرا باور کنی آیینه ات گشتم، چه مات باورم شد عاقبت اهل تماشا نیستی گم شدی چون واژه ای در کوچه های ذهن من هر کجا می جویدت شعرم، تو پیدا نیستی سایه ای دارد به همراه غریبی می رود مهربانا، این تو هستی همرهش، یا نیستی؟













دختر با خودش فکر می کرد که چه دنیای عجیبی شده تو این دنیا ادمهایی مثل اون غریبه پیدا میشن که کلیه شون رو مجانی اهدا می کنن بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرن. آن غریبه حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر پیشش برود. در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی رو که از پهلوش میومد پاک می کرد. پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود . نمی خواست دختر تمام عمر خودش رو مدیون او بمونه، ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است...ه














«« تقدیم به همه کسایی که دوستشون داریم ولی دیگه پیشمون نیستن »»
روزای اول خیلی خوب بود ، همش میگفت و می خندید
| Design By : MoHaMmAd |
