تبليغاتX


::افسوس.. آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم، آن زمان که دوستمان دارند لج بازی میکنیم وبعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم...ه :: 






 

گیلاس آبی



گیلاس آبی

غروب پایان خورشید نیست

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم

وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی او تمام کرد من شروع کردم

وقتی او تمام شد من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن....مثل تنها مردن

 

این فکرهای جمعه 17 آبان1387ساعت 21:58 یه آدمه که دوستتون داره ××محمد××| |

سلام به همه ی دوستای گلم

از اینکه به من سر میزنین خیلی خیلی ممنونم

این آدرس وبلاگ مشترک من و آریا جونه

خوشحال میشیم با نظرای گرمتون همراهیمون کنید

http://aria-kist.blogfa.com/

یه شعر قشنگ هم براتون گذاشتم امیدوارم لذت ببرید

دوستارتون محمد

این فکرهای یکشنبه 5 آبان1387ساعت 21:3 یه آدمه که دوستتون داره ××محمد××|

   

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبروش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که اون هم دوستش داره ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر رو تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش اومده بودن غیر از پسر. چشمهاش همیشه به دری بود که همه ازش وارد می شدند غیر از کسی که منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشه ولی جواب تمام پرسشهاش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودن اونا اعتراف داشت. تحمل دختر تموم شده بود به پسر گفت که دیگه نمی خواد اون رو ببینه ، بهش گفت که از زندگی اش خارج شه. به نظر دختر پسر خاله اش که هر روزبا دسته گلهای زیبا به عیادتش میومد بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهاش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگه رفته بود و پسر رو برای همیشه ترک کرده بود .                                                     
دختر با خودش فکر می کرد که چه دنیای عجیبی شده تو این دنیا ادمهایی مثل اون غریبه پیدا میشن که کلیه شون رو مجانی اهدا می کنن بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرن. آن غریبه حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر پیشش برود. در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی رو که از پهلوش میومد پاک می کرد. پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود . نمی خواست دختر تمام عمر خودش رو مدیون او بمونه، ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است...ه


  

این فکرهای جمعه 3 آبان1387ساعت 18:40 یه آدمه که دوستتون داره ××محمد××| |


Design By : MoHaMmAd

وبلاگم خوشگل شده!!